حكيم ابوالقاسم فردوسى
313
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
ز يزدان بود زور ، ما خود كهايم ؟ * بدين تيره خاك اندرون بر چهايم ؟ كه گيتى نماند همى بر كسى * نبايد به دو شاد بودن بسى نبايد كشيدن كمان بدى * ره ايزدى بايد و بخردى چون پيران پيش من آمد با داغ دل از نيكوييهايى كه با سياوش كرده بود سخن گفت ، و شرح داد چگونه افراسياب را از كشتن فرنگيس بازداشته است . با اين كه بر دلم گذشته و بىگمان مىدانم پيران در جنگهايى كه در پيش است كشته مىشود روا نمىدارم به دست من بىجان شود . اگر گنهكارانى را كه سبب كشته شدن سياوش شدهاند ، و آنچه را شهزاده به توران زمين برده بود ، با خود آورد و دادن باژ و ساو را پذيرفت با تورانيان آشتى مىكنيم و نداريم كس را به كشتن نگاه * كه نيكى دهش مان خرد داد و راه چون گودرز اين سخنان را شنيد بر پاى خاست و پس از اين كه رستم را بسزا ستود ، گفت : بىگمان آشتى از جنگ نيكوتر است ، اما بدگوهران دلشان با زبانشان هم آواز نيست . بگاه درماندگى و ناتوانى و زبونى آشتى مىجويند ، اما همين كه نيرو و توان يافتند پيمان مىشكنند و برمىآشوبند . در نخستين جنگى كه ميان ايران و توران روى داد و سردار سپاه تورانيان پيران بود ، چون خويش را ناتوان يافت به من پيغام فرستاد كه از جنگ بيزارم ، و در دل دارم كه دل از توران و افراسياب بركنم ، و به ايران بشتابم و بندگى شهريار ايران كنم . بگفتم از ايدر بيايى رواست * به ايران ترا تخت و گنج و نواست چون چند روز زمان گرفت بىدرنگ با پيكى تيز رفتار افراسياب را از آمدن سپاه ايران آگاه كرد ، و همين كه به نيروى سپاهيان تازه نفس قوىدل شد پيمان را شكست و جنگ را آماده شد . اكنون نيز با تو اى پهلوان بىهمال آن كند كه با من كرده است . دروغ است يك سر همه گفتِ اوى * نباشد جز از اهرمن جفتِ اوى